| تبليغات | X |

|
فیلسوف و دیوانه
روزي، فيلسوفي در ميان را به ديوانه اي رسيد كه در دستش ، كتابي قطور داشت .فيلسوف خند اي كرد و گفت :
چه جالب است كه ديوانگان هم كتاب مي خوانند! حال بگو چه مي خواني؟
و ديوانه ،در حالي كه به كتابش خيره شده بود ،گفت:
مي خوانم بدانم زيبا كيست و زشت چيست. كه درست چيست و نادرست كدام است! و گناه چيست و گناهكار كيست.
فيلسوف، دستي به ابروي بلندش كشيد و سپس انگشت اشاره اش را بين ريشش كرد و به تمسخر گفت:
حال چه دانستي؟ چه كسي زيباست، چه درست است و گناهكار كيست؟
و ديوانه ، در حالي كه راهش را گرفته بود كه برود گفت:
همين را دانستم كه زشتي و نادرستي ،از گناه است. و وقتي اين كتاب مقدس را به پايان رساندم ،دانستم كه همه گناه كارند.
[ آخرین صفحه ] [ صفحه 3 از 9 ] [ صفحه بعد ]
|