تبليغات X

فیلسوف و دیوانه

روزي، فيلسوفي در ميان را به ديوانه اي رسيد كه در دستش ، كتابي قطور داشت .فيلسوف خند اي كرد و گفت :

چه جالب است كه  ديوانگان  هم كتاب مي خوانند! حال بگو چه مي خواني؟

و ديوانه ،در حالي كه به كتابش خيره شده بود ،گفت:

مي خوانم  بدانم زيبا كيست و زشت چيست. كه درست چيست و نادرست كدام است! و گناه چيست و گناهكار كيست.

فيلسوف، دستي به ابروي بلندش كشيد و سپس انگشت اشاره اش را بين ريشش كرد و به تمسخر گفت:

حال چه دانستي؟ چه كسي زيباست، چه درست است و گناهكار كيست؟

و ديوانه ، در حالي كه راهش را گرفته بود كه برود گفت:

همين را دانستم كه زشتي و نادرستي ،از گناه است. و وقتي اين كتاب مقدس را به پايان رساندم ،دانستم كه همه گناه كارند.

|لينك ثابت| نوشته شده توسط سبحان در 21 شهريور 1386 و ساعت 01:59از موضوع :داستان ارسال نظر


[ آخرین صفحه ] [ صفحه 3 از 9 ] [ صفحه بعد ]





Powered by WebGozar