| تبليغات | X |

|
ساقیا ....
ساقی به غیر از او مگو راز دل دیوانه را
پر کن ز عشق و عاشقی بار دگر پیمانه را شوری بپا کن ساقیا یک لحظه ای با ما بیا ویرانه دل را ببین وانگه گشا میخانه را هجران رویش ساقیا طاقت ربوده از کفم با جرعه ای می ساقیا هشیار کن دیوانه را عمری به گرد شمع او پروانه آسا سوختم من سوختم اما نکرد روشن دمی دیوانه را از پرتو رویش نشد روشن چراغ خانه ام وین غصه ها آتش زند از بیخ و بن میخانه را عمری به دردش ساختم اما نشد درمان دل کن چاره درد من و هجران آن جانانه را
[ آخرین صفحه ] [ صفحه 5 از 9 ] [ صفحه بعد ]
|